يادگاريها

يادگاريهايي از من براي تو! توئي كه از مني! نه! تو خود مني!

آرزوهای ویکتور هوگو
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦ 

 

TinyPic image

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

TinyPic image


****


برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

TinyPic image


****


و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

TinyPic image


****
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

TinyPic image

 
****

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

TinyPic image

****
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

TinyPic image

****
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

TinyPic image

****
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

TinyPic image

****
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

TinyPic image

****
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

TinyPic image


کلمات کلیدی:
 
معجزه عشق !
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦ 

 

 اين يك ماجراي واقعي است:

 سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل  ' نظر آنها را به خود جلب كرد.

مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.

به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :

عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب  ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. 

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.

در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.

پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.

روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.

سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري  ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد :

عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:

نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.

عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.

بيا بي قيد و شرط  عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها '   عشق   بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.

مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.

 


کلمات کلیدی:
 
عاشقانه!!!
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥ 

گفتی که شقیقه ات را نشانه بگیرم !

باشد !

 شقیقه را نشانه می روم !

چشمانم را می بندم !

همه ی این روزها از جلوی چشمانم می گذرند !

وای !

 چقدر همیشه مظلوم و صبور بودم !

با من چه کردی ؟ !

همینطور که شقیقه ات را نشانه رفته ام ،

دفتری که برایت نوشته بودم و هديه ی میلادت بود را

 از کیفم در می آورم

 و

به سمت تو می گیرم !

فرصتی برای پرسیدن چیستی دفتر نیست !

چشمانم را می بندم !

دوباره همه چیز از جلوی چشمانم می گذرد !

 تمام دیدارها و لحظه ها ...

چشمانم را باز می کنم !

نگاهت می کنم !

چشمانت را می بندی و باز می کنی !

 بغضی غریب داریم !

این اشکهای لعنتی !

 نمی گذارند ببینمت !

با آستینم اشکهایم را پاک می کنم !

 به این کار من نمی خندیم !

چشمانم را می بندم،

 بد بودی !

 بدی کردی !

می گذرم !

 از همه ی  بدیهایت !

 

 

بی خيال شو تـــو عزیزم ، قلب من صـدا نداره

 

زيــر خـــاک کردن مــــن - به خــدا نگا نداره

 

 

می دونم تو اون دل تـو -پر مکره ، پـــر حيلـه

 

با خودت ميگفتی هر شب کی ميشه که اون بميره

 

خــــاک اوٌلو تــو ریختی رو چشمای سياهم

 

گفتی کــور شو تا نبينی که من آغوش  گنــاهم

 

مشت دومم تو ريختی ، از همون خـاک برهنــه

 

روی اين تن کفن پوش ، که بشه سوژه ی خنده

 

حالامن زير يه مشت خاک سرد تــوی قبــرم

 

برو خوش باش که ديگه من واسه هميشه مُــردم

 

 

وحشت شبای اول تـــوی اين مقبــره ی سرد

 

کمتر از اون شبی بود که دروغ تــو داغـونم کرد

 

 

اومدی تو سر قبرم با يه مشت گــلای وحشی

 

خنديدی گفتی که هرگز تو منـو  دوســم نداشتی

 

پا شدی آهسته رفتی ، خنديدی گفتی که ساده

 

اين گلا برای تو نيست می دمش به عشقــی تازه

 

 

لعنتی نخند به عشقم که تنم تـو قبــر می لرزه

 

وفای يه سگ به قــرآن به وجــود تو می ارزه

 

 


 

تـو خــود فـــروشی ، تـــو تــن فــروشــی    

 

بـا همــه هستـی  ولـی خـونـه بــه دوشــی

 

همه پـــرده های پـاکیو تـــو خوب دریــدی   

 

وقت انجــام کثــــافت کاریات خـــدا ندیدی

 

تو همـون خـود فروش دوره گــرد هر محــلی    

 

عرضه میکنی تنت رو به همه گرگـای وحشـی

 

تویی که تو اوج شهوت تـن میدی به هر گناهی   

 

ببین از خودت چی مونده به جز این همه سیاهی

 

تو که ارزون می فُروشی خودتو به دست هرکی     

 

فکر آخرش تو نیستی ، ای که فردا زیر خاکی

 

با قر و غمزه و نازت طعمتو بـه چنـگ میاری     

 

وقتی خوب شدی سوارش ، میری وتنهاش میذاری

 

دیگه دستت پیشم رو شد ، گنده کار تو دراومد    

 

این بارم دروغ میگفتی، شب شادیت به سر اومد

 

دیگه خام تو نمی شم ، تو یه هـرزه ، خود فروشی    

 

می میری اگه یه روزی لبـاس از دروغ نپـوشی

 

یه بار از بـالا تا پـایین خودتو قشنـگ نگاه کن   

 

دیدی که هیچی نداری ، حالا باز تو هی گناه کن

 

تیکه گوشت و استخونی ، شب و روز با این و اونی  

 

تو هوس بازی و خودخواه ، تا ابـد همین می مونی


کلمات کلیدی:
 
محدوديت ذهن!
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٥ 
حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند که چطور مي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت .
 کک, فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند.
ککها حيوانات کوچک جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.
اگر يک کک را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد .
 پس از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد .
 کک مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با کمي سر درد پايين مي آيد .
دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد . اين کار مدتي تکرار مي شود .
سر انجام در ظرف را بر مي داريم کک دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدوديت فيزيکي رفع شده است ولي کک فکر مي کند اين محدوديت همچنان ادامه دارد
فيلها را مي توان با محدوديت ذهني کنترل کرد .
 پاي فيلهاي سيرک را در مواقعي که نمايش نمي دهند مي بندند . بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي کوتاه به نظر مي آيد که بايد بر عکس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بکشند ولي اين کار را نمي کنند علت اين است که آنها  در بچگي طنابهاي بلند را کشيده اند و سعي کرده اند خود را خلاص کنند .
 سرانجام روزي تسليم شده دست از اين کار کشيده اند
. از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند
 يک فيلم آموزشي در مورد محدوديتهاي تحميلي تهيه شده است .
 نام اين فيلم  " مي توانيد بر خود غلبه کنيد  " است
 در اين فيلم يک نوع دلفين در تانک بزرگي از آب قرار مي گيرد نوعي ماهي که غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانک ريخته مي شود .
دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد .
 دلفين که گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانک قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود پس از مدتي دلفين از حمله دست مي کشد و وجود ماهيها را نديده مي گيرد .
 محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در داخل تانک به حرکت در مي آيند
آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟
دلفين از گرسنگي مي ميرد غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي که دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي کشد .
 ما دلفين نيستيم فيل و کک هم نيستيم
ولي
 مي توانيم از اين آزمايشات درس بگيريم
زيرا
 ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم که واقعي نيستند
 به ما مي گويند
يا
 ما به خود مي گوييم
نمي توان فلان کار را انجام داد
و اين براي ما يک واقعيت مي شود
 محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود
 و به همان مستحکمي .
 چه مقدار از آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست
 بلکه
 پذيرش ماست.

کلمات کلیدی:
 
آخـر قصه
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥ 
 
پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای
گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
قد بکش تو باور من
زیر سایه بون دستام

خواب سبز رازقی باش
عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش

من پر از حرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت
تشنه ام کویر لوتم

نمیخوام آشفته باشم
آرزوی خفته باشم
تو نـذار آخـر قصه
حرفـمو نگفته باشم

کلمات کلیدی:
 
معنی عشق!
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥ 

چی بنويسم وقتی چشام از هجوم گریه خیسه

 وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه

 چی بنويسم وقتی قلبم تنها مونده

 وقتی که به جز یه سایه کسی پیشم نمونده

 چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

 وقتی هیچ کس نمیتونه درد عشقمو بفهمه

چی بگم وقتی زندگي جلوه ای نداره

 وقتی فرياد من پیش خدا جایی نداره

 وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست

 چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

 چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

 کجایی قلم ؟

کجایی ذوق ؟

کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟!

کجایید‌؟

 کجا ؟

یادش به خیر !

سالهای پیش

 چه راحت

 قلم حرفهای دلم را

چون مسافرانی که هیچ گاه از پرواز خود عقب نمی مانند

 به فرودگاه کاغذهای دفترم می رساند .

ولی این روزها ...

این روزها

 قلم در میان پروازش سقوط می کند

گاهی نقص فنی پیدا می کند

و مرا

 و استقبال کنندگان حرفهای دلم را

 (که اگر استقبال کننده ای باشد )

در فرودگاه کاغذهای دفترم به انتظار می گذارد.

 نه !

دیگر این روزها قلم 

 خلبان ماهری نیست !

 کجایی ذوق ؟

 کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟!

 این روزها دلم چقدر هوس شعر گفتن دارد .

 دیگر ای ذوق شاعرانه !

 چون گذشته مرا در نمی یابی ؟!

کجایی تو ؟

در آسمان دل کدام شاعر  تو در حال غوغا به پا کردنی ؟!

و من با وجود گمشده هایم باز هم می نویسم .

 آنقدر می نویسم تا آنها را بیابم !

چون ایمان دارم که آنها از لا به لای واژگان من باز هم متولد می شوند

و باز هم با من آشتی می کنند .

 و این بار فریاد می زنم :

 کجایی قلم ؟

 کجایی آن ذوق شاعرانه ام؟!

 قلم بیا با همدیگه سکوت شب رو بشکنیم

 بریم تو اوج واژه ها رو قلب کاغذ بشینیم

امشب هیچ بهانه ای برای بازی با قلم ندارم

 میبینید احساساتم دیگر بازیگوشی نیمکنند

 و روزه ی سکوت گرفته اند .

 احساساتم کمی خشکیده شده اند

 چند وقتی است که

 فراموش شده است که باغبانی باید آنها را آبیاری کند .

 دلم برای احساسات شاید پژمرده شده ام میسوزد .

 احساساتم از دلتنگی و خشکیدگی لبهایشان سکوت کرده اند.

 احساساتم به حرمت علامتهای ناتمام تعجب ذهنم سکوت کرده اند ؛

 نه اینبار سکوت علامت رضا نیست

 سکوت احساسات من علامت نارضایی است

 علامت دلخوری است

 علامت اعتراض

 به دنیای بی احساسی است که احساسات من را اینگونه کرده است.

 احساساتم نفسشان گرفته است

در این هوای غروب گرفته ی دلتنگی طبیبان میگویند

« احساساتم تنگی نفس گرفته اند! »

 من دلم برای احساساتم میسوزد.

 من به خاطر خشکیدگی احساساتم

 از خودم

قلم

زمین و زمان

 و شاید

واژگان حرفهای تو گلایه میکنم.

من برای این خشکیدگی احساسات

 تنها از دل هیچ گله ای نمیکنم !

من دلم میسوزد ...

آهای آهای عاشقی کو؟به دستاش عادت بکنم

 یه قلب پاک و ساده که اونو عبادت بکنم

تو این همه مجسمه،روراستی نیست،وفا کمه

 نگاه به خنده ها نکن،خنده هاشون از رو غمه

کنار هم نشستن و فاصله شون هزار دله

 به هم میگن که عاشقن،باورش اما مشکله

 

 آهای آهای عاشقی کو؟

یه عاشق راست راسکی

 که وعده هاش نباشه مثل همه پوچ والکی

بیاد کنار من باشه،همیشه یاورم باشه

 شاید یه روز دوباره ،معنی عشق باورم بشه'


کلمات کلیدی:
 
خداحافظ!
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٥ 
 برایم این معما حل نخواهد شد  
 
 خداحافظ برایت حرف زیبایی است
 
 نمی خواهی بدانی
در دل این خسته ی عشقت چه غوغایی است
 
 و یا من زیر آوار غم رفتن چه خواهم شد؟
برو  زیبا
برو تنها
میان نامه هایت می نوشتی
زندگی زیباست
 
 و من هم زندگی را در تو می دیدم      
 
برو استاد خوبی ها
به من درس وفا دادی
خیالی نیست
 
درد بی تو بودن را
تحمل بهترین راه است
 
و من هم خوب فهمیدم وفا
یعنی 
خداحافظ

کلمات کلیدی:
 
گل من گریه مکن!
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٥ 

 گل من گریه مکن

 که در آئینه ی اشک تو

 غم من پیداست

 قطره ی اشک تو داند

که غم من دریاست

 

 گل من گریه مکن

 سخن از اشک مخواه

 که سکوتت گویاست

از نگه کردنت احوال تو را می دانم

 دل غربت زده ات

بی نوایی تنهاست

 من و تو می دانیم

 چه غمی در دل ماست

 

 گل من گریه مکن

 اشک تو صاعقه است

 

 تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی

 بیش از این گریه مکن

 که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی

 من چو مرغ قفسم

 تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی

 

 گل من گریه مکن

 که در ایینه ی اشک تو

 غم من پیداست

 قطره ی اشک تو داند

 که غم من دریاست

 

 دل به امید ببند

 نا امیدی کفرست

 چشم ما بر فرداست

ز تبسم مگریز

دُر دندان تو

 در غنچه ی لب هازیباست

 

 گل من گریه مکن


کلمات کلیدی:
 
چیپس باتو
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٥ 

سلام

نمیدونم این تبلیغات جدید  چیپس باتو  رو دیدین؟

 همچین بفهمی نفهمی سوالاتی تو ذهنم خونه کرد

دوست داشتم شما هم بدونین

 تازه اگر جواب منو هم بدین ممنون میشم.

به نظر شما

به غیر از  چیپس باتو  از چه چیزهایی نمیشه گذشت؟

اصلا راسته که از همه چی میشه گذشت ولی از  چیپس باتو نمیشه گذشت؟

اصلا  گذشت  تو این دوره و زمونه کلمه قابل فهمی هست؟

واقعا از چه چیزهایی میشه گذشت؟

از چه چیزهایی نمیشه گذشت؟

چیپس باتو کجای این داستانه؟

حالا واقعا میشه از  چیپس باتو گذشت؟؟؟؟


کلمات کلیدی:
 
خدايا خداوندا!
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥ 
مست مست
 مست‌تر از هر شب
 يك شب نميشه هزار شب
 ولي دوست دارم هر شب
 باشه مثل همين شب
 خدايا ميبيني مستم
 مست بوي عشق تو
 بهم نگاهي بنداز تا مستي را شروع كنم
 از نو  يه نگاه پايين بنداز
 به اين حقير مسكين
 از عشقت فراموشم شده دين و آيين
 اينجا جاي موندن نيست
 بذار بيام پيشت با بالاي شاهين
 من كه عاشقتم
 بعضي وقتا از خودم ميپرسم دوسم داري؟
 حالا هم كه از مستي دور خودم ميرقصم
 مثل ماري توي دست آتيش ميزنم خاري
 دورش ميچرخم دور از هر خاري
 خدايا من امشب مست مستم از عشقت
 تا برسم مثل پروانه‌اي دور شمع
 تو دريايي من يه قطره
 تو عشقي من يه ذره
پس ذره ذره دوست ندارم نزديكت بشم
 آخه چرا قدم به قدم
ميخوام براي نزديك شدن بهت بدوم
همين الانم با عشقم پيش توام
 پله پله تا رسيدن بهت پر درده
 علاج عاشقايي مثل من مرگه
 خدايا يه كاري كن امشب بميرم
خودت ميدوني هنوزم تو بند اين دنيا گيرم
 پشت ميله‌هاي اين بدن اسيرم
 نه اينجا رو دوست دارم و نه از عشق سيرم
 پس جون منو زودتر بگير
و بذار من زودتر برسم به تو
 اي خدا از عشق يه قصه نوشتي
شد بهشت
 اينو از من قبول كن
چون  اين تنها چيزي بود كه ميشد با خودكار من نوشت
 پاك كن اين سرشت
 پله‌اي ميسازم از معرفت
 خشت به خشت
 ميكارم عشقد توي وجود
 تا جايي كه ميشه كِشت
 چيزي رو كه ميدونم ميتونم برسم بهش
 بذار من برسم به جاهايي كه بزرگا ميرسن
 تا كه من به تو  نشون بدم كه تو عاشقي بهترينم
 حتي نميتونم بشمرم كه چقدر دوست دارم
 1 2 3 ...نه شمارش ديگه بسه
 چون ميدونم به زودي ميشي خسته
 من پرواز ميكنم تا برسم بهت با بالاي بسته

کلمات کلیدی:
 
همینم واسم زیاده!
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥ 

منمو چند تا قناري با يه زندگي ساده
يه درخت بيد و سايه ش همينم واسم زياده


منمو يه آشيونه كه فقط اسمشه خونه
يه نهال گل نداده همينم واسم زياده

شده قلبم خود خونه با فضاي عاشقونه
اين فقط عشقه كه هر روز به رگام خون مي رسونه

منم و يه گلدون گل روي طاقچه ي اتاقم
شده اين گلدون كوچك وسعت تموم باغم


نه گله از بيش و از كم نه گله از دل پر غم
دوست دارم هميني كه هست با تموم اشتياقم

منم و چند تا قناري با يه زندگي ساده
يه درخت بيد و سايه ش همينم واسم زياده


منم و يه آشيونه كه فقط اسمشه خونه
يه نهال گل نداده همينم واسم زياده

 


کلمات کلیدی:
 
مادر! مرا ببخش !!!
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥ 
مادر!
مرا ببخش
 
فرزند خشمگين و
 خطا كار خويش را
 
مادر!
 حلال كن
 كه سرا پا ندامت است
با چشم اشكبار ز پيشم چو ميروي
سر تا بپاي من
غرق ملامت است.
 
***
هر لحظه در برابر من
 اشك ريختي
از چشم پر ملال تو
خواندم شكايتي
بيچاره من
كه به همه ي اشكهاي تو
هرگز نداشت
راه گناهم
نهايتی
 
***
تو گوهری
 كه در كف طفلي فتاده اي
من
 ساده لوح كودك گوهر نديده ای
گاهي بسنگ جهل
 گهر را شكسته ام
 
گاهي بدست خشم
 به خاكش كشيده ام
 
***
مادر!
مرا ببخش
 
صد بار از خطاي پسر
 اشك ريختي
اما لبت به شكوه من
 آشنا نبود
 
بودم در اين هراس
 كه نفرين كني
ولي
كار تو از براي پسر
جز دعا نبود.
 
***
بعد از خدا 
 خداي دل و جان من توئي
من
بنده ای
 كه بار گنه مي كشم به دوش
تو
 آن فرشته اي
كه زمهرت سرشته اند
چشم از گناهكاري فرزند خود
 بپوش
 
***
اي بس شبان تيره
 كه در انتظار من
فانوس چشم خويش به ره 
 بر فروختی
 
بس شامهاي تلخ
 كه من سوختم ز تب
تو در كنار بستر من
دست بر دعا
بر ديدگان مات پسر
 ديده دوختی
 
تا كاروان رنج مرا همرهي كني
با چشم خواب سوز
چون شمع دير پاي
هر شب
 گريستی
 تا صبح
 سو ختی
 
***
شبهاي بس دراز
نخفتي كه تا پسر
خوابد به ناز
بر اثر لاي لاي تو
 
رفتي به آستانه مرگ
 از براي من
اي تن به مرگ داده
بميرم براي تو
 
***
اين قامت خميده و در هم شكسته ات
گوياي داستان ملال گذشته هاست
 
رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات
ويرانه اي ز كاخ جمال
گذشته هاست
 
***
در چهره تو
مهر و صفا موج مي زند
 
اي شهره در وفا و صفا!
مي پرستمت
 
در هم شكسته چهره تو
 معبد خداست
 
اي بارگاه قدس خدا!
 مي پرستمت
 
***
مادر!
 
من از كشاكش اين عمر رنج زاي
بيمار وخسته جان
 به پناه تو آمدم
 
دور از تو هر چه هست
 سياهيست 
 نور نيست
من در پناه روي چو ماه تو آمدم
 
مادر !
مرا ببخش
فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
 
مادر
حلال كن
 كه سرا پا ندامت است
 
با چشم اشكبار
ز پيشم چو مي روي
سر تا به پاي من
غرق ملامت است

کلمات کلیدی:
 
اگه يه روز...
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥ 

اگه يه روز

 دلت خواست گريه كنی

 به من بگو

قول نميدم بتونم بخندونمت

 اما

 ميتونم باهات گريه كنم ..

اگه يه روز

 خواستي ازينجا بري

نترس

 بهم بگو

 قول نميدم بتونم تورو از رفتن باز دارمت

 اما

 ميتونم باهات بيام ..

اگه يه روز

 نخواستي صداي كسي رو بشنوي

بهم بگو

 قول ميدم سكوت كنم 

 اما

 اگه يه روز

 صدام كردي

و

جوابي نشنيدی

 زود بيا دنبالم

شايد اين منم كه به تسلاي تو نياز دارم


کلمات کلیدی:
 
بگین به دیدنم بیاد!
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥ 
بارون رو قلب شیشه ها
 هی جا میذاره رد پا
مثل تو که رو قلب من
 پاتو گذاشتی بی صدا

هنوز وقتی بارون میاد
 دلم عشق تورو می خواد
می گم به هر قطره ی اون
بگین به دیدنم بیاد

یادت میاد رو قلب من
 هی تازیانه می زدی
واسه رفتن به هر درو
به هر بهونه می زدی

هنوز وقتی بارون میاد
 دلم عشق تورو می خواد
می گم به هر قطره ی اون
بگین به دیدنم بیاد

دل شیشه ها می لرزه
 مثل قلب من تو سینه
راستی هيچ کسی نبودتا
 قلب من رو هم  ببینه

همه می گن بذار بره
برگرده بازم همینه
نمی دونن عاشقتم
نقشی نداره کینه

هنوز وقتی بارون میاد
 دلم عشق تورو می خواد
می گم به هر قطره ی اون
 بگین به دیدنم بیاد

بگین به دیدنم بیاد !

کلمات کلیدی:
 
تو می‌توانی !!
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥ 
بال‌هایت را به حرکت در بیاور !!
پرواز را شروع کن !!
حالا موقع رفتن است !!
نقاب تیرگیها را از چهره‌ات دور کن  !!
شادی را مهمان چهره‌ات کن !!
چشمهایت را به روی زیباییها باز کن  !!
خوب که نگاه کردی !!
در قفس را باز کن !!
پرواز کن !!
پرواز کن تا آنجا که می‌توانی !!
تو می‌توانی برسی !!
پرواز کن !!
تا آسمانی شدن !!
تا اوج پاکیها !!
تا اوج زیبایها !!
تا اوج روشناییها !!
به روشنایی که رسیدی  !!
لحظه‌ای تامل کن !!
کسی تو را می‌خواند !!
صدایش را بشنو !!
حرکت را شروع کن !!
دل را خدایی کن !!
به دنبال صدا برو !!
سایه‌ پرواز را کنار بزن !!
به فکر پرواز باش !!
بالهایت را قوی‌تر کن !!
لحظه برخورد سنگین است !!
من خوب می‌دانم که تو می‌توانی !!
باید برسی !!
آنجا که رسیدی !!
باز لحظه‌ای تامل کن !!
حرفهای زمینی  !!
چشمهای تیره !!
دلهای تاریک !!
همه را دور بریز !!
ذهن را با آبی آسمان زلال کن !!
آسمانی شدن را دریاب !!
و آرام آرام پرهایت را در آسمان زیبایی به پرواز در بیاور!!
وقتی که بر گشتی !!
کوچه هستی را پیدا کن!!
لانه‌‌ای برگزین !!
یاس را مهمان آن لانه کن !!
آرام آرام در آنجا قدم بزن!!
لحظه‌ای تامل کن!!
یاس به سراغت می‌آید!!
روشنایی را مهمان آن کن!!
 

کلمات کلیدی:
 
بوسه!
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥ 

Entry for October 14, 2006 

شب 
براي چيدن ستاره هاي قلبت
 خواهم آمد.
 بيدار باش
 من با سبدي پر از بو سه مي آيم
 و آن را
 قبل از چيدن ستاره هاي قلبت
 روي گونه هايت مي كارم
 تا بداني
اي خوبم
دوستت دارم

کلمات کلیدی:
 
دل شکسته
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥ 
 
 
 
به درد آمدن قلب، بسیار خوب است
 با شادی آن را بپذیرید
و هرگز آن را سرکوب نکیند
 علاقه طبیعی ذهن این است که
 هر چه را دردآور است، سرکوب کند
 در حالی که با سرکوب این موارد
 راه رشد و پرورش خود را سد میکنید
 
دل برای این است که بشکند
 دل باید در اشک و آه بسوزد و ناپدید شود
 هر گاه دلتان بسوزد و ناپدید شود
 درست در جای آن
 دل حقیقی را خواهید یافت
 دل کنونی آن باید بشکند
 
 
هنگامی که ا ین دلتان بشکند
دلی ژرف تر خواهید یافت
 درست مثل پیاز
 هر لایه را که برمیدارید
 لایه ای جدیدتر می یابید.
 

کلمات کلیدی:
 
آسمون!
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥ 
 
 
خوش به حال آسمون
 كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...
 به كسي توجه نمي كنه ...
از كسي خجالت نمي كشه ...
 مي باره و مي باره و ...
 اينقدر مي باره تا آبي شه ...
 ‌آفتابي شه ...!!!
 کاش ...
 کاش مي شد مثل آسمون بود ...
 كاش مي شد
وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ...
 بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

کلمات کلیدی:
 
شاعر!
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥ 

غم که مي‌آيد در و ديوار، شاعر مي‌شود

در تو زنداني‌ترين رفتار شاعر مي‌شود


مي‌نشيني چند تمرين رياضي حل کني

خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر مي‌شود


 تا چه حد اين حرف‌ها را مي‌تواني حس کني؟

حس کني دارد دلم بسيار شاعر مي‌شود


تا زماني با توام انگار شاعر نيستم

از تو تا دورم دلم انگار شاعر مي‌شود


 باز مي‌پرسي: چه‌طور اين‌گونه شاعر شد دلت؟

تو دلت را جاي من بگذار شاعر مي‌شود


گرچه مي‌دانم نمي‌داني چه دارم مي‌کشم

از تو مي‌گويد دلم هر بار شاعر مي‌شود


کلمات کلیدی:
 
ای عزیز دل. . .
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥ 

                       امروز من از فرط عاشقی عزادارم...

 
نصیب من از امروز تو هیچ است و از فردای تو هیچ،
اصلا از فردای تو هیچ تر ...
 
و هیچ یعنی زمزمه های بدون موسیقی،
یعنی فقط خیره ماندن، بدون پنجره،
یعنی فاصله از جنس ناتمامش،
یعنی عاشقی بدون معشوق،
عشق یعنی هیچ ...
 
حیف نیست که تو باشی و من تنها ...؟
من تنها ...
 
تنها یعنی باران می بارید،
یا شاید هوا کمی مرطوب بود،
خوب یادم هست، اشک می ریخت ...
 
سیاهی این یادداشت ، یعنی چشمهای سیاه تو،
مانند من، که سیاه پوش چشمان سیاه تو شده ام ...
 
نگرانم نباش، حالی نپرس، چیزی نگو،
نگرانم نباش، فقط کمی ملتهبم ... ...

کلمات کلیدی: